تبليغاتX
---+DASEIN+---

---+DASEIN+---

هر واژه یک پیشداوری است...

022309-chipm2
نوشته شده در 20 Dec 2009ساعت 17:27 توسط امید| |



گزارش خبرنگار دانشگاه علامه طباطبایی از جلسه با دانشجویان + گزیده حرف‌های تازه کارگردان "درباره الی"
نقد و بررسی "درباره الی" با حضور اصغر فرهادی، پیمان معادی و نیما حسنی‌نسب برگزار شد

سینمای ما- سهیل سراییان: امروز چهارشنبه 18 آذر 1388 و مصادف با مراسم نقد و بررسی فیلم درباره الی در دانشگاه علامه طباطبایی است. از صبح زود باران می بارد و من مجبور هستم که محیط گرم خانه را ترک کنم و به خیابان ها بیایم.امروز هم رانندگان تاکسی مسافر کشی نمی کنند و باید زیر باران قدم بزنم تا خیس شوم. به خیابان توانیر و دانشکده مدیریت و حسابداری علامه طباطبایی میرسم و هنوز مشغول خیس شدن هستم تا اینکه به دستور مقامات وارد سالن می شوم و کارت مخصوص به خودم را دریافت میکنم . کار من امروز گزارش نویسی لحظه به لحظه مراسم نقد و بررسی درباره الی است. اما از درباره الی جذاب تر عوامل پشت صحنه مراسم هستند که همگی مشغول دویدن و انجام هماهنگی های لازم هستند. و اما به دبیر کانون فیلم و عکس می رسیم که خانم احمدی هستند .او با چهره ای جدی و با استرس بالا مشغول کار کردن است اما بعضی مواقع همکارانشان با پرسیدن سوال های بد موقع باعث عصبانی شدن ایشان می شوند و خدا به دادشان برسد. در همین موقع است که من و دوستم توسط خانم احمدی به گرمی پذیرایی می شویم و یک عدد بیسکوییت ساقه طلایی دریافت می کنیم و به ناکجا آباد شکممان می رسانیم. من کاملا لوازم و کاغذهایم را آماده می کنم و به گوشه ای می نشینم و با عکاس مراسم برای هماهنگی عکس ها و متن صحبت می کنم. همین موقع است که دوستان خوب سن ایچ وارد می شوند و به همراه خود آبمیوه های پالپ دار می آورند و غرفه ی کوچک خود را در گوشه ی سمت راست سالن البته کمی متمایل به مرکز دایر می کنند و لیوان ها و بقیه لوازم خود را روی میز می چینند.
بلیط های مراسم تمام شده است و یکی از دوستان عکاس مقداری بلیط دارد زمزمه ی بازار سیاه است که خانم احمدی میرسد و با نگاهی خشمناک دوست عکاسمان را به راه راست هدایت می کند و عکاس بلیط ها را به همان قیمت 10000 ریال به فروش می رساند . ساعت 05/ 12 دقیقه دانشجویان تحت شرایط سخت امنیتی از مسئولین بررسی بلیط می گذرند. و وارد سالن می شوند و جنگ بر سر دو ردیف اول که عوامل اجرایی سالن با آن ها به گرمی آبمیوه های سن ایچ بر خورد می کنند و آن ها هم از ردیف سه به بعد می نشینند. در زمانی که دانشجویان وارد سالن می شوند بروشور ها و نشریه کانون بین آن ها پخش می شود(البته به قیمت 300تومان) در همین لحضه متوجه می شوم که قرار است خبرگزاری ها و مطبوعات هم بیایند و از مراسم گزارش تهیه کنند. البته کمی احساس نگرانی برای آینده کاری خود در نشریه می کنم که من باید در کنار این همه خبرنگار چه بنویسم؟ مهم نیست یه کاریش می کنم. فعلا ورود دانشجویان خیلی جذاب است و این استقبال خوب قشر دانشگاهی مرا به وجد می آورد و یک لیوان دیگر هم سن ایچ میل میکنم.

خوب این گونه که دوستان خوب اتاق فرمان خبر می رسانند برنامه این گونه که به خدمتتان می رسانم برنامه ریزی شده است: ابتدا پخش فیلم از ساعت 30/12تا 30/14 بعد پذیرایی؛سخنرانی دبیر کانون و نقد و تحلیل فیلم.

و چه اتفاق عجیبی رخ می دهد بالاخره در جایی هم دیدیم مراسم راس ساعت شروع شود و در همین لحظه است که فیلم پخش می شود ، ولی هنوز صدای زمزمه شنیده می شود . یکی از مسئولین اجرایی سالن بدنبال چراغ قوه می گردد و به آن آقایی که خدمتکار سالن است می گوید: چراغ قوه داری؟ او می گوید : نه ، مسئول اجرایی می پرسد؟ سال پیش که داشتید. آن آقا می گوید : اون سال پیش بود ، الان نداریم.در طول نمایش فیلم مسئولین برگزاری در جست و جوی هماهنگی ها و بقیه کار ها بودند.

ساعت 25/14 فیلم به اتمام می رسد و درباره الی در بین تشویق های گرم دانشجویان محو می شود ، خیلی از دانشجویان هم در طول پخش فیلم و احتمالا تا آخر مراسم باید سر پا بایستند . و آن دو ردیف جلویی سالن هم در همین لحظه پر می شود. مسئولین به روی سن می روند و آن جا را برای ادامه مراسم آماده می کنند . در همین موقع که من برای شما زنده گزارش می کنم راس ساعت 35/14 دقیقه اصغر فرهادی با همون شکل و شمایل همیشگی به همراه پیمان معادی و نیما حسنی نسب وارد سالن می شوند و فقط صدای تشویق ها به گوشم می رسد . از یکی از مسئولین نشریه ی کانون فیلم و عکس درباره سوال پیامک(اس ام اس سابق) سوال پرسیدم که نتایج تا الان چگونه بوده؟ ، که نتایج را آخر برنامه به اطلاعتان می رسانم . به سراغ آقای حسنی نسب منتقد خوب سینما می روم و چند سوال از ایشان برای خودم می پرسم و نیما حسنی نسب هم مرا به خوبی راهنمایی می کند و بعد به سراغ کارم میروم. الان ساعت 45/14 دقیقه است که دبیر کانون به روی سن می رود و شروع به تشکر کردن از انواع و اقسام همکارانشان می کند و تشکر اختصاصی از اصغر فرهادی که در مراسم امروز شرکت کرده است.الان وضعیت جغرافیایی من اینگونه که ماهواره ها نشان می دهند کنار دیوار است ، با دعوت مجری مراسم آقایان فرهادی ، معادی و حسنی نسب به روی سن میروند و سر جای خود مستقر می شوند ، من هم رفتم و جای آقای فرهادی در ردیف اول نشستم. و الان آماده نگارش مراسم هستم .

اصغر فرهادی در ابتدا می گوید: واقعا تصور همچنین سالن بزرگی و این استقبال را نمی کردم و از این موضوع خیلی خوشحالم . نوبت به پیمان معادی می رسد و او هم از این استقبال بسیار خوشحال است و نیما حسنی نسب هم می گوید برای دومین بار است که کنار اصغر فرهادی برای نقد درباره الی آمده است و چون در روزهای اکران فیلم به دلیل شرایط جامعه دل و دماغ نوشتن نقد درباره فیلم را نداشته، از این امر بسیار خوشحال است.
جلسه نقد و بررسی با سوالات دانشجویان آغاز می شود . سوال ابتدایی مراسم که یکی از دانشجویان پرسیده است این است که: شهاب کو؟ (شهاب حسینی) پیمان معادی در جواب می گوید : شهاب سر ضبط یک فیلم در قزوین است.

سوال دانشجوی دیگر این است که :صندوق صدقه ی اول فیلم چه پیامی دارد؟ فرهادی در جواب می گوید: کلمه پیام در جلسات دیگری هم مطرح شده بود ، در سینمای مدرن امروز فیلم به خودش اجازه ی دادن پیام به مخاطب را نمی دهد ، فرهادی می گوید که سوال باید اینگونه طرح می شد که : چرا صندوق صدقه باید نمایش داده می شد؟ و در ادامه می گوید : صندوق صدقه نماد رفع خطر و در اصل خطری است که از ابتدای فیلم در ذهن مخاطب جریان دارد . اصغر فرهادی معتقد است که من هر چقدر فیلم را بیشتر توضیح دهم شما کمتر از فیلم لذت می برید . سوال بعدی این است که آیا موضوع فیلم دروغ بود ؟ فرهادی می گوید بگذارید این سوال را آقای حسنی نسب جواب بدهد.

نیما حسنی نسب می گوید: مطرح کردن یک موضوع تخفیف دادن به کیفیت فیلم است ، و فرهادی در همین لحظه می گوید که اگر یک موضوع برای فیلم تعریف شود ، آن فیلم فاقد ابتکار و خلاقیت است و با به کار بردن یک موضوع نمی شود قضاوت کرد، نیما حسنی نسب در همین لحظه می گوید: نکته ی جذاب درباره ی الی این است که خیلی محکم در برابر هر قضاوتی می ایستد . در همین موقع دانشجویان شروع به تشویق می کنند و کمی محیط سالن عوض می شود .

از پیمان معادی درباره ی فیلمنامه سوال می شود که اگر شما می نوشتید چگونه می شد؟ پیمان می گوید که اگر من می نوشتم دیگر این همه دانشجو این جا نبود و این همه جایزه و . . . در کار نبود. او معتقد است که فرهادی به خاطر وسواسی که به خرج می دهد به این اندازه در کارهایش موفق است. در ضمن پیمان معادی متولد نییورک است و البته می گوید در همان بچگی به ایران بازگشته است . قرار گیری فیلم درباره الی در بین 10 فیلم برتر تاریخ سینمای ایران که حسنی نسب معتقد است این فیلم یک استثنا است که به این زودی در این لیست قرار گرفته است و می گوید حالا حالا ها هم در این لیست می ماند .

از فرهادی درباره ی اسکار پرسیده می شود و او می گوید : با توجه به کارهای تبلیغاتی که باید انجام شود و هزینه های مختلفی که باید داده شود من امیدی به اسکار ندارم. اما نیما حسنی نسب بسیار امیدوار است به قرارگیری درباره ی الی در اسکار و می گوید اگر به اسکار نرفت من مسئولیتش را به عهده می گیرم . در همین لحظه است که دوستان خوب واحد انفورماتیک به اطلاع همه می رسانند که همین لحظه از طریق سایت "سینمای ما" خبردار شده‌اند که درباره الی کاندیای اولیه جایزه گلدن گلاب شده است که صدای تشویق ها بلند می شود ، اما آقای فرهادی هنوز قبول نمی کند و می گوید که این ها همه حدس و گمان است. حسنی‌نسب می‌گوید این هم از نتایج رسانه دیجیتال است. خودم این‌جا نشسته‌ام و خبر سایت خودم را این بالا می‌شنوم!

از پیمان معادی سوال می شود که راجع به بازی کردن در این فیلم توضیح دهد، او می گوید: آقای فرهادی با من تماس گرفت و از من خواست تا در این فیلم بازی کنم و من هم بی هیچ مکثی پذیرفتم . و آقای فرهادی به من گفت که پیمان شک نکن که تو می تونی. (زیرا پیمان معادی فیلنامه نویس بوده است).

نکته مهم و خاطره انگیز برای فرهادی مصادف بودن این فیلم با حوادث قبل و بعد از انتخابات است که فرهادی این پیوند را به فال نیک می گیرد. و نیما حسنی نسب می گوید: فیلم های خوب همیشه با یک زمان عالی پیوند خورده است . درباره ی جمله ی معروف " یک پایان تلخ بهتر از یک تلخی بی پایان است" از فرهادی سوال می شود و او می گوید فکر نمی کردم که این جمله این قدر بزرگ شود که همه به این توجه کنند . و درباره ی اتفاقات عجیب و غریبی که برای این فیلم اتفاق افتاده است می گوید : فیلنامه این فیلم در ابتدا به نام مجهول الهویه بوده است و با همین نام هم مجوز گرفته است و در این باره به داستان دیدن سنگ قبری که رویش نوشته شده بود مجهول الهویه اشاره میکند و موسیقی پایانی فیلم که زمانی که اصغر فرهادی از بین آهنگ هایی که داشته است این قطعه را انتخاب می کند بعدا متوجه می شود که اسم آهنگ " ترانه ای برای الی " است که ساخته ی دست یک مرد آلمانی است. از نظر فرهادی معمای ناشناخته ی درباره ی الی این است که هرچقدر که به آخر فیلم می رسیم دانسته هایمان نسبت به الی کم می شود و با خود فکر می کنیم که اول فیلم از الی خیلی بیشتر می دانستیم.

پیمان معادی می گوید اصلا به بازی در نقش های دیگر فکر نمی کرده است و زوجش یعنی مریلا زارعی را بهترین گزینه برای خود می دانست . همچنین در ادامه معادی می گوید: یکی از دلایل موفقیت فیلم بازی یکسان بچه ها در کنار یکدیگر بوده است که همه به یک میزان نقش دارند. از دیدگاه فرهادی بازیگران خردسال هرچقدر بیشتر بدانند کار را خرابتر می کنند و از لجبازی های "آنیتا" بازیگر خردسال فیلم می گوید که هر کاری به او میگفتیم او خلاف آن را انجام می داد. و فرهادی می گوید من سکانس ها را با نقاشی به بچه ها یاد میدادم و به آن ها تفهیم می کردم.

از نیما حسنی نسب دربارهی سوال پیامک پرسیده می شود و نظر او را می خواهند، سوال پیامک این است که : " به نظر شما ستاره ی اصلی فیلم کدامیک از گزینه های زیر است: 1: کارگردان 2:فضای فیلم(لوکیشن) 3: بازیگران 4: تماشاگران . که او می گوید : از نظر من کارگردان است ولی واقعا تمام گزینه ها مهم هستند تا یک فیلم خوب از آب در بیاد. همچنین در ادامه نیما می گوید: مردم به خوبی فیلم را می فهمند و دیگر هیچ فرقی بین کسی در فیلم دیدن نیست و او معتقد است که درباره ی الی طبقه ی متوسط جامه را به تصویر می کشد و در کم تر فیلمی این طبقه نشان داده شده است. اصغر فرهادی درباره ی آینده ی کاری خود می گوید که من به زودی از درباره ی الی جدا می شوم و به کار جدیدی فکر می کنم و البته برای کار جدید اصلا عجله نمی کنم .

خوب در همین لحظه است که مجری نتایج نظر سنجی پیامک مسابقه را اعلام می کند که بیشترین گزینه " کارگردان" بوده است و در آخر مراسم جوایز برندگان به قید قرعه داده می شود.

آقای فرهادی در آخر از همه تشکر می کند و پیمان معادی هم تشکر می کند و آرزوی موفقیت برای دانشجویان و می گوید: شما خیلی باحالید دمتون گرم. و اقای حسنی نسب هم روزهای بهتری را برای همه آرزو می کند و از مسئولین تشکر می کند . و مسئولین کانون فیلم و عکس هم هدایایی را به رسم یادبود به این بزرگواران میدهند. و مراسم به پایان می رسد ، البته تازه کار این آقایان شروع می شود و به محظ این که از روی سن پایین می آیند مرحله ی مهم امضا گرفتن و عکس انداختن شروع می شود . من هم در بین این جمعیت در حال له شدن هستم و تمام عضلاتم به فریاد آمده اند.اما بالاخره نوبت به من هم می رسد و از طرف و برای نشریه ی کانون فیلم و عکس دانشگاه امضایی را از این آقایون بگیرم که در انجام این امر موفق می شوم. خوب تقریبا پس از گذشت 30 دقیقه این 3 عزیز از سالن خارج می شوند و من هم به دنبال آن ها تا حیاط دانشگاه میروم تا در مراسم بدرقه آن ها شرکت داشته باشم؛ تا اینکه آن ها سوار ماشین می شوند و از حیاط دانشگاه خارج می شوند. من هم وسایلم را جمع می کنم و از دانشگاه خارج می شوم، راستی هنوز باران می آید و هوا خیلی سرد است و فکر می کنم باید همان مسیری که پیاده آمده بودم را بازهم پیاده برگردم تا کاملا خیس شوم و البته همین طور که الان می بینم هنوز هم رانندگان تاکسی مسافر کشی نمی کنند.

و این هم امروز که بالاخره در ساعت 40/16 تمام شد.و روزی به یاد ماندنی شد. . . . .

گزیده حرف‌های اصغر فرهادی

- سعی کرده‌ام که خیلی سریع خود را از فیلم قبلی جدا کنم و به سمت فیلم بعدی بروم. فیلم سینمایی «درباره الی...» آخرین ساخته‌ سینمایی اصغر فرهادی در دانشکده مدیریت دانشگاه علامه به نمایش درآمد و پس از مورد نقد و بررسی قرار گرفت.

- اتفاقی که در این چند ماه در جامعه و در مردم اطراف ما رخ داده اتفاقی ویژه و بزرگی بود. من در این ماهها با تصویری جدید و عمیق‌تر از پیش از مردم جامعه‌ام مواجه شدم و اکنون این تصویر جدید برای من چنان بزرگ و ستایش‌انگیز و قابل تامل است که منصفانه نمی‌بینم نوشتن درباره‌ی این جامعه و این مردم را با تصویر کهنه‌ی پیشین ادامه بدهم. صحبت‌ درباره‌ی این مردم با توجه به اتفاقات چند ماهه‌ی اخیر باید با تامل بیشتر و وسواس‌ بیشتر انجام گیرد. به همین دلیل سعی می‌کنم در کار بعدی به فراخور شناخت جدیدی که از مردم پیدا کردم خودم را با این تصویر جدید همسو کنم.

- در کنار شناخت ستایش‌انگیز از مردم که منجر به شور و شوقی برای خلق یک اثر می‌شود، اتفاقات و خبرهای تلخی که شاهد آن هستیم و جفایی که می‌شود غمی را بر دل می‌نشاند که گاهی انگیزه‌ی نوشتن و کار کردن را از نویسنده و فیلم‌ساز می‌گیرد اما باید هر چه زودتر این غم را کنار زد و اجازه نداد به ناامیدی منجر شود.

-  سینمای جدی امروز دنیا، کم‌کم به سمتی می‌رود که به خود اجازه نمی‌دهد پیامی به مخاطبش تحمیل کند. در واقع فیلم جدی و درخور این روزگار بیشتر از اینکه پاسخ به مخاطب تحویل دهد سوال ایجاد می‌کند. فیلم صورت مساله اصلی خود را با مخاطبش به مشورت می‌گذارد تا هر دو به کمک هم به سمت‌وسوی یافتن پاسخ بروند. در سینمای جدی امروز این تصور که فیلمی قرار است مطلبی با عنوان پیام را به مخاطب آموزش دهد تصور سخیف و غلطی محسوب می‌شود که در ذات خود توهین به تماشاگر و دست‌کم گرفتن شعور و قدرت تحلیل او را دارد که این توقع و تصور از سینما و مجموعا از هنر در فرهنگ ما نیازمند تصحیح است.
علاوه بر این من هرچه با خست بیشتری در این‌باره صحبت کنم به نفع مخاطب خواهد بود، چراکه بهتر است لذت کشف سئوالات مختلف پنهان در فیلم را از شما نگیرم، زمانی‌که سئوالی را که فیلم برای شما ایجاد کرده پاسخ می‌دهم درواقع دایره‌ی دریافت شما را محدود کرده‌ام.

- وقتی کلمه دروغ را به کار می‌بریم در آن نوعی قضاوت و اظهارنظر اخلاقی مستتر است.معمولا موضوع فیلم یکی دو کلمه‌ای است که‌ فاقد قضاوت است.علاوه بر این محدود کردن، موضوع فیلم به تنها یک کلمه به دنبال خود مغفول ماندن موضوعات دیگر و و وجوه دیگر فیلم را در پی دارد.

- صحبت‌کردن درباره این موضوع سخت است. در ایران از سر لطف امیدهای زیادی برای حضور موفق فیلم در اسکار ایجاد شده اما واقعیت این است که مسیر اسکار علاوه بر خود فیلم به چگونگی پخش فیلم در آمریکا و تبلیغات پیرامون فیلم بستگی زیادی دارد به همین دلیل واقع‌بینانه این است که این امید را پررنگ‌تر از این نکنیم.

- اکران نشدن فیلم یا علت اکران نشدن فیلم را باید از مسئولان آن دوران جویا شد. که البته آنها هیچ‌گاه مستقیم و شفاف در‌این‌باره پاسخ نداده‌اند و به روش همیشگی صورت مساله را به مسایلی غیرمرتبط ارتباط داده‌اند. این حاصل مدیریتی است که از سر ترس و احتیاط به جای کلاه، سر می‌آورد. با اینهمه می‌توان گفت که عداوت‌هایی که برای اکران این فیلم صورت گرفت در نهایت به نفع فیلم تمام شد. شاید این فیلم اگر در عید نوروز اکران می‌شد تماشاگر بیشتری پیدا می‌کرد و به لحاظ مالی این مساله برای سرمایه‌گذار بهتر بود اما نکته‌ای که برای من مهم و با ارزش است همزمانی اکران فیلم و وقایعی بود که در خیابان‌ها می‌گذشت. این همزمانی یکی از بهترین خاطرات کارنامه‌ی من برای همیشه خواهد بود. مردم بعد از خروج از سینما و تماشای فیلم آرام آرام بحث‌های حاصل از فیلم را با بحث‌های روز جامعه پیوند می‌زدند و این برایم تجربه‌ای شیرین بود.

- مشارکت اغلب افراد برای این فیلم فوق‌العاده بود. اگر کاری خوب می‌شود قطعا آن اثر محصول کار گروهی منسجم است این به معنای آن نیست که به هیچ‌ عنوان و مطلقا مشکلاتی نبوده اما قرار نیست که من به عنوان کارگردان بر سر مخاطب منت بگذارم و از سختی‌ها و مشکلات کار بگویم به هرحال سینما کار سختی است و ما حق نداریم که لذت تماشای فیلم را با بیان این موضوعات از تماشاگر بگیریم. در این فیلم بیشتر اعضاء گروه با وجود سلایق مختلف در یک نکته مشترک بودند و آن هم این‌که همه می‌خواستند بهترین کارشان را انجام داده باشند.تمرین‌های متعدد گروه قبل از فیلم‌برداری و صحبت‌هایی که اغلب روزها پس از فیلم‌برداری صورت می‌گرفت یکی از اتفاقات تاثیرگذاری بود که در زمان ساخت این فیلم رخ داد.

- هنگامی که شروع به نوشتن یک داستان می‌کنم هیچ‌گاه در ذهنم تفکیک جنسیتی انجام نمی‌دهم من شخصیت‌ها را به عنوان یک انسان نگاه می‌کنم و بر این باورم که تفکیک انسان‌ها به زن و مرد و طبقه‌بندی آن‌ها نوعی توهین در درون خود نهفته دارد. اما اگر اکنون به نظر شما این فیلم‌ها تا حدی زن‌محور بوده‌اند شاید دلیلش این باشد که داستان‌ها مرا ملزم می‌کردند. مثلا در «درباره الی...» و «دایره زنگی» نیاز به شخصیت ناشناخته‌ای و کمی رازآلود داشتیم که این رازآلودگی شاید در شخصیت زنان بیشتر قابل باور باشد.

- معمای این فیلم براساس شخصیت ناشناخته‌ای به نام «الی» شکل گرفته است. این شخصیت هنگامی که در دقایق ابتدایی فیلم دیده می‌شود تماشاگر احساس می‌کند که او را به طور کامل شناخته اما زمانی که این شخصیت از قصه بیرون می‌رود. مخاطب آرام آرام در می‌یابد که شناختش از الی اشتباه بوده هرچه فیلم به پایان نزدیک‌تر می‌شود تماشاگر بیشتر به باورهای نادرست خود پی می‌برد و احساس می‌کند که شخصیت الی را کمتر می‌شناخته است. در واقع «درباره ی الی...» برعکس اغلب فیلم‌ها عمل می‌کند چراکه در آ‌ن‌ها معمولا با گذشت زمان شخصیت‌ها برای مخاطب شناخته‌تر می‌شوند اما در این فیلم وضعیت کاملا متفاوتی حاکم است. و شخصیت رفته رفته ناشناخته‌تر و رازآمیزتر به نظر می‌آید.


نوشته شده در 16 Dec 2009ساعت 17:41 توسط امید| |
img/daneshnameh_up/e/e8/polanski2.jpg
رومن پولانسکی در هجدهم ماه اوت سال 1933 در پاریس از والدینی لهستانی و یهودی به دنیا آمد . دوران کودکی او در فضای دیکتاتوری حکومت استالینی پیش از جنگ گذشت و در هشت سالگی نازی ها ، پدر و مادرش را روانۀ بازداشتگاه های مرگ کردند. خاطره ای که تلخی آن را هرگز فراموش نکرد و بعدها به طور آشکار از آنها در فیلم
پیانیست (2002) استفاده کرد. قبل از این که والدینش دستگیر شوند ، پدرش او را در شکاف دیوار مخفی کرد ( بعضی از این رویدادهای هراس آور را بعدها استیون اسپیلبرگ در فیلم فهرست شیندلر بازسازی کرد) . او بعد از دستگیری والدینش تحت سرپرستی خانواده ای لهستانی قرار گرفت.

پولانسکی از دوران نوجوانی به بازیگری در نمایشنامه های رادیویی و تئاتر و به طور کلی هنر های نمایشی دلبستگی فراوانی پیدا کرد و در گروه های نمایشی مشغول کار شد. سیزده ساله بود که نقش اول یک نمایش را بازی کرد و بعد از آن به بازیگری و گاهی کارگردانی تئاتر پرداخت. در سال 1950 به مدرسه بوزار کراکو وارد شد تا نقاشی و طراحی و مجسمه سازی را فرا گیرد ، اما یک سال بعد ، از آن جا اخراج شد. در 1954 به مدرسۀ سینمایی ایالتی شهر لودز وارد شد و تا پنج سال بعد در آن جا سینما و عکاسی آموخت. در طول پنج سالی که پولانسکی به تحصیل سینما مشغول بود در تعدادی فیلم سینمایی بازی کرد و هفت فیلم کوتاه ساخت.

پولانسکی در سال 1958 یک فیلم تجربی بیست دقیقه ای به نام دو مرد و یک گنجه را بر اساس فیلمنامه ای از خودش ساخت که نقش کوتاهی نیز در آن بازی کرد . این فیلم پنج جایزۀبین المللی گرفت و نام پولانسکی را به سر زبان ها انداخت . دو مرد و یک گنجه خوش درخشید اما فیلم کوتاه بعدی او ، وقتی فرشتگان سقوط می کنند ، که یک سال بعد برای دریافت دیپلم ساخت و در آن بازی کرد ، از نظر ارزش های هنری به پای آن نرسید.

پولانسکی پس از پایان تحصیل به فرانسه رفت و حدود یک سال در آن جا به عنوان دستیار کارگردانان فرانسوی ، تجربه های زیادی کسب کرد. یک فیلم کوتاه نیز به نام چاق و لاغر ( 1961) ، بر اساس اندیشه های
ساموئل بکت ساخت که فیلمنامه اش را خودش نوشته بود. پس از آن پولانسکی به لهستان برگشت و اولین فیلم بلند ش را به نام چاقو در آب ( 1962) ساخت. این فیلم با بودجه ای بسیار محدود و امکانات ساده ساخته شد و یرژی لیپمن ، فیلمبردار سرشناس لهستانی ، موافقت کرد فیلمبرداری آن را بر عهده بگیرد. در اواسط فیلمبرداری ، یک بار مقام های دولتی ورشو ، به دلیل اتهامی بی پایه و اساس مبنی بر اقدامات خلاف قانون در قایق ، مانع از ادامۀ فیلمبرداری شدند ، اما در نهایت رفع اتهام شد و فیلمبرداری همان گونه که پولانسکی می خواست ، ادامه یافت و به پایان رسید. چاقو در آب یک کمدی – درام روان شناسانه است که با ستایش منتقدان جهان روبه رو شد . از جملۀ ، برندۀ جایزۀ منتقدان جشنوارۀ ونیز و نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم خارجی شد. این فیلم تنها فیلم بلندی است که پولانسکی در لهستان ساخت و پس از آن وی در 1965 دومین فیلم بلندش تنفر را در انگلستان کارگردانی کرد ، اما پیش از آن در 1963 یک اپیزود از فیلم زیباترین کلاهبرداران دنیا را با عنوان آمستردام در هلند ساخت .

پولانسکی سه فیلم بعدی اش را در انگلستان ساخت. تنفر ، نخستین فیلم انگلیسی زبان پولانسکی ، بر اساس فیلمنامه ای نوشتۀ خودش و ژرژ براک ساخته شد. این فیلم یک کار درخشان در زمینۀ سینمای دلهره آور روان کاوانه به روش آثار
آلفرد هیچکاک (به ویژه روانی )بود.

پولانسکی با فیلم بعدی اش
بن بست (1966) ، بار دیگر یک رابطۀ سه نفره را در قالب یک کمدی سیاه به نمایش می گذارد. این فیلم فاقد ارزش های هنری چاقو در آب و شیوۀ ساده و زیبایی شناسانۀ آن است و موفقیت چندانی برای پولانسکی نداشت.

فیلم بعدی پولانسکی ،
رقص خون آشام (1967) است که با اسامی قاتلین خون آشام ها و ببخشید ، دندانتان روی گردن من است نیز به نمایش در آمده است. این فیلم آمیزه ای جذاب از سینمای طنز و وحشت است و ماجرا های یک پروفسور و دستیارش را شر ح می دهد که برای نابودی یک خاندان خوان آشام و نجات دختری که در بند آنهاست تلاش می کنند. پولانسکی در این فیلم نقش دستیار پروفسور را بازی کرد و شارون تیت ( Sharon Tate)نقش دختر قهوه خانه چی را . این دو یک سال بعد با یکدیگر ازدواج کردند.

img/daneshnameh_up/3/35/rosmerry.jpg
پولانسکی پس از این فیلم به آمریکا رفت و آن جا در
1968 نخستین فیلم آمریکایی اش ، بچۀ رزمری ، را بر اساس داستان هراس انگیز آیرا لوین (Ira Levin )ساخت. بچه رزمری ماجرای هراس انگیز زوج جوانی است که به آپارتمانی مرموز نقل مکان می کنند. زن جوان در آنجا دچار توهم شده و گمان می کند نیرویی شیطانی در ان خانه حکم فرماست که همسر و کودکی را که در شکم دارد احاطه کرده است و... . بچۀ رزمری یکی از بهترین آثار پولانسکی است که شهرت فراوانی برایش کسب کرد و به عنوان یک فیلم موفق تجاری – هنری مورد استقبال قرار گرفت. این فیلم جوایز زیادی دریافت کرد ، از جمله نامزد دریافت جایزه اسکار برای بهترین فیلم نامه شد.

در تابستان 1969، شارون تیت ، همسر پولانسکی که هشت ماهه باردار بود در خانه اش به طرز وحشیانه ای کشته شد و تأثیر های روحی ناشی از این رویداد تلخ و ناگوار ، تا مدتی پولانسکی را از فعالیت های سینمایی باز داشت . او در 1971 به انگلستان بازگشت و فیلم بعدی اش
مکبث را که بازسازی خشن و خونباری از اثر معروف شکسپیر بود ، در آن جا کارگردانی کرد. بسیاری معتقدند خشونت موجود در مکبث پولانسکی از همین حادثه وحشتناک قتل همسرش ناشی شده. پولانسکی در سال 1972 به ایتالیا رفت و فیلم چی ؟ را با شرکت مارچلو ماسترویانی ساخت که کمدی گستاخانه ای دربارۀ آشنایی یک دختر جوان معصوم با یک میلیونر غیر عادی است.

img/daneshnameh_up/e/ee/chinatow2.jpg
پولانسکی یکی از مهم ترین آثارش یعنی
محلۀ چینی ها را در سال 1974در آمریکا کارگردانی کرد. محله چینی ها فیلمی بود به سبک آثار دو نویسنده معروف داستان های کاراگاهی- جنایی یعنی ، دشیل همت و ریموند چندلر. جک نیکلسون (Jack Nicholson )در این فیلم با بازی فوق العاده خود ، در نقش کارآگاهی ظاهر شد که درگیر یک ماجرای پیچیده می شود. فیلم محله چینی ها بسیار مورد استقبال هم تماشاگران و هم منتقدان قرار گرفت و در همان سال نامزد دریافت یازده جایزه اسکار شد. بسیاری از منتقدان این فیلم را یکی از آثار درخشان دهه هفتاد می دانند.

فیلم بعدی پولانسکی ، کمدی سیاه
مستاجر بود که در سال 1976 در فرانسه ساخت و یکی از دشوارترین نقش هایش را در آن بازی کرد. در 1977 پولانسکی به اتهام یک رسوایی اخلاقی در کالیفرنیا بازداشت شد وبه همین منظور آمریکا را به قصد فرانسه ترک کرد. فیلم های بعدی پولانسکی ، همگی در فرانسه تولید شدند. اولین فیلمی که پولانسکی در فرانسه ساخت ، تس (1979) نام داشت که به مشکلات و رنج های دختری روستایی و فقیر می پرداخت. تس سه جایزۀ اسکار را در رشته های فیلم برداری ، طراحی لباس و طراحی صحنه از آن خود کرد.

فیلم بعدی پولانسکی با نام
دزدان دریایی (1986 ) ، یک کار ضعیف و ناموفق بود که تنها از بازی دیدنی والتر ماتائو در نقش یک دزد دریایی شمشیر زن ودوست داشتنی برخوردار بود. دیوانه وار (1988 ) ، فیلم بعدی پولانسکی ، فیلمی نسبتا هیچکاکی درباره یک زوج آمریکایی است که در سفرشان به پاریس درگیر یک ماجرای جاسوسی می شوند.این فیلم با کارگردانی پولانسکی و بازی خوب هریسن فورد ( Harrison Ford ) توفیق تجاری و هنری نسبتاًخوبی را در برداشت.

فیلم بعدی پولانسکی به نام
ماه تلخ ( 1992) ، شرح یک سفر دریایی است که برای یک مرد جوان اصیل انگلیسی تبدیل به سفری پیچیده و نفرین شده می شود و در ماجرا های تلخ و عجیب یک نویسندۀ آمریکایی افلیج گره می خورد. فیلم واکنش های متفاوتی را از سوی منتقدان در بر داشت. در پروژه بعدی اش ، مرگ و دوشیزۀ (1994) ، پولانسکی به بازسازی موفق نمایشنامه ای از آریل دورفمن ( Ariel Dorfman ) شیلیایی می پردازد. نمایش نامه مرگ و دوشیزه از موضوعی تاثیر گذار برخوردار است. وقایع فیلم در کشوری ناشناخته در آمریکای جنوبی می گذرد و در باره زنی است که در رژیم سابق دیکتاتوری ، زندانی سیاسی بوده و پس از سقوط رژیم سعی دارد تا از مردی که او را شکنجه می داده انتقام بگیرد. پولانسکی با فضاسازی قوی و تنها با بهره گیری از سه هنرپیشه توانا ، مکانی واحد و زمانی کوتاه در حدود چند ساعت دادگاهی از عدالت خواهی یک زن را به نمایش می گذارد و اثری تکان دهنده را خلق می کند.

دروازه نهم ( 1999) ، اثری معمایی ، جنایی است پیرامون شیطان پرستان و تلاش آن ها برای راهیابی به قلمرو شیطان. شخصیت های فیلم که هر یک به دنبال این راهیابی هستند درواقع خود شیطان های کوچکی هستند که شرارت و جنون خود را با از بین بردن رقبایشان نشان می دهند ، آن هم از طریق مکری که شیطان به کار برده و جالب آنجاست که در نهایت کسی به قلمرو شیطان دست می یابد که به نظر نمی رسید اصلا در پی آن باشد.

img/daneshnameh_up/6/6f/pianist.jpg
در سال 2002 ، سرانجام پولانسکی تصمیم گرفت فیلمی درباره آنچه همیشه او را آزار می داده ، یعنی درباره جنایات نازی ها در جنگ جهانی دوم بسازد. پولانسکی
پیانیست را بر اساس رمان مرگ یک شهر اثر ولادیسلاو اشپیلمن ( Wladyslaw Szpilman) ساخت. اشپیلمن ، این رمان را بر اساس داستان واقعی زندگی اش نوشته است. او یک پیانیست ماهر و مطرح بوده که خانواده اش توسط نازی ها قتل عام شدند. او به مدد حمایت یک افسر آلمانی که نبوغ و هنر او را تحسین می کرد می تواند از اردوگاه ورشو بگریزد. اشپیلمن در سال 1946 خاطراتش را تحت یک رمان منتشر کرد.
پولانسکی که خودش طعم اردوگاه های ورشو را کشیده بود ، امتیاز اقتباس از این کتاب را خرید. پیانیست در واقع آمیزه ای است از رمان اشپیلمن و خاطرات پولانسکی ، داستانی مملو از امید و خوش بینی ، چرا که او نیز مانند قهرمان داستان از معدود کسانی بود که توانست از اردوگاه ورشو جان سالم به در برد. پیانیست بسیار مورد توجه قرار گرفت و منتقدان ، بسیار آن را ستودند.

آخرین فیلم پولانسکی تا امروز فیلم
الیور توئیست ( 2005) است که پولانسکی آن را بر اساس رمان مشهور چارلز دیکنز (Charles Dickens) ساخت. فضا سازی پولانسکی از رمان دیکنز قابل قبول و تماشایی است اما همگان معتقدند که تا امروز نیز بهترین فیلمی که از روی این کتاب ساخته شده الیورتوئیست ، ساخته دیوید لین است.


گزیده فیلم شناسی رومن پولانسکی ( در مقام کارگردان)

دو مرد و یک گنجینه ( 1958- Two Men and a Wardrobe )
وقتی فرشتگان سقوط می کنند ( 1959- When Angels Fall Down)
چاق و لاغر ( 1961- The Fat and the Lean )
چاقو در آب ( 1962- Knife in the Water )
زیبا ترین کلاه برداران دنیا ( 1963- The World's Most Beautiful Swindlers )
تنفر ( 1965- Repulsion )
رقص خون آشام ها ( 1967- Dance of the Vampires )
بچه رزمری ( 1968 - Rosemary's Baby )
مکبث ( 1971- Macbeth)
چی؟ (1972- What )
محله چینی ها ( 1974- Chinatown )
مستاجر ( 1976- The Tenant )
تس ( 1979- Tess )
دزدان دریایی ( 1986- Pirates)
دیوانه وار ( 1988- Frantic )
ماه تلخ ( 1992- Bitter Moon )
مرگ و دوشیزه ( 1994- Death and the Maiden)
دروازه نهم ( 1999- The Ninth Gate)
پیانیست ( 2002- The Pianist )
الیور توئیست ( 2005- Oliver Twist )


گزیده جوایز و افتخارات

برنده جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم پیانیست در سال 2003 ، همچنین نامزد دریافت جایزه اسکار در رشته بهترین فیلم نامه اقتباسی برای فیلم بچه رز مری در سال 1969 ، نامزد دریافت جایزه اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم محله چینی ها در سال 1975 ، نامزد دریافت اسکار بهترین کارگردانی برای فیلم تس در سال 1981 و نامزد دریافت اسکار بهترین فیلم برای فیلم پیانیست در سال 2003.

برنده جایزه
گلدن گلوب در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم محله چینی ها در 1975 و نیز نامزد دریافت این جایزه در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم تس در سال 1981 و در رشته بهترین فیلم نامه برای فیلم بچه رزمری در سال 1969.

برنده نخل طلای
جشنواره کن برای فیلم پیانیست در سال 2003 و نیز نامزد دریافت نخل طلا برای فیلم مستاجر در سال 1976.

برنده جایزه
بافتا در رشته بهترین کارگردانی برای فیلم های محله چینی ها در سال 1975 و پیانیست در سال 2003.
نوشته شده در 14 Jun 2009ساعت 19:41 توسط امید| |
آنتونیونی در 29 سپتامبر 1912 در شهر فررا در شمال شرقی ایتالیا متولد شد. وی در دانشگاه بولونیا، اقتصاد خواند و خبرنگار سینمایی روزنامه محلی کوریره پادونا بود. وی در سال 1940 به رم رفت و در پایتخت ساکن شد. در سال 1942 با روبرتو روسلینی، کارگردان ایتالیایی در یک فیلم همکاری کرد. آنتونیونی در سال های میانی دهه 40 به ساخت فیلم های کوتاه پرداخت."داستان عشق"، اولین فیلم بلندی بود که آنتونیونی در سال 1950 کارگردانی کرد. فیلم های "ماجرا"، "شب" و "کسوف"، موفقیت بین المللی را برای میکل آنجلو آنتونیونی به همراه آوردند. از این سه فیلم به عنوان سه گانه آنتونیونی یاد می شود.

میکل آنجلو آنتونیونی

درباره آنتونیونی گفته می شد که وی زبان خاص خودش را در سینما به وجود آورده بود. برای بسیاری، آنتونیونی، یکی از اساتید واقعی سینما به شمار می رفت.آنتونیونی در 29 سپتامبر 1912 در شهر فررا در شمال شرقی ایتالیا متولد شد. وی در دانشگاه بولونیا، اقتصاد خواند و خبرنگار سینمایی روزنامه محلی کوریره پادونا بود.
وی در سال 1940 به رم رفت و در پایتخت ساکن شد. در سال 1942 با روبرتو روسلینی، کارگردان ایتالیایی در یک فیلم همکاری کرد.
آنتونیونی در سال های میانی دهه 40 به ساخت فیلم های کوتاه پرداخت."داستان عشق"، اولین فیلم بلندی بود که آنتونیونی در سال 1950 کارگردانی کرد.
فیلم های "ماجرا"، "شب" و "کسوف"، موفقیت بین المللی را برای میکل آنجلو آنتونیونی به همراه آوردند. از این سه فیلم به عنوان سه گانه آنتونیونی یاد می شود.
وی در دوران فیلمساری خود با کارلو پونتی، تهیه کننده معروف ایتالیایی که همسر سوفیا لورن بود، همکاری کرده است.
"آگراندیسمان" با بازی دیوید همینگز و ونسا ردگریو برای آنتونیونی شهرت فراوانی به همراه آورد. این فیلم به زبان انگلیسی و در لندن فیلم برداری شد. فیلم بر اساس داستان کوتاهی از خولیو کورتاسار، نویسنده آرژانتینی ساخته شد و توانست برای کارگردان آن، جایزه نخل طلای جشنواره کن را به ارمغان آورد.


پس از "آگراندیسمان"، آنتونیونی فیلم هایی چون "نقطه زابریسکی" و "حرفه :خبرنگار"، "شناسایی یک زن"، "آن سوی ابرها" و "اروس" را ساخت.
در سال 1996، جایزه اسکار برای یک عمر فعالیت های هنری از سوی جک نیکلسون، هنرپیشه آمریکایی به وی اهدا شد. وی پیش از این برای فیلم "آگراندیسمان"، نامزد دریافت جایزه بهترین کارگردانی شده بود.
میکل آنجلو آنتونیونی، در سال 1985 دچار سکته مغزی شد که باعث شد بخشی از بدنش فلج شود و نتواند صحبت کند اما در همین وضعیت فیلم "آن سوی ابرها" را با ویم وندرس، کارگردان آلمانی ساخت.

برگرفته از سایت بی بی سی


 

آنتونیونی هم مانند فلّینی با نئورئالیسم آغاز کرد. او فرزند تاجری ثروتمند اهل فِراوا، پس از دریافت لیسانس در اقتصاد سیاسی از دانشگاه بولونیا، در مرکز تجربی رم آموزش دید و برای مجلهٔ سینما نقد فیلم نوشت. در ۱۹۴۲ با رُسلّینی در فیلمنامهٔ خلبان بازمی‌گردد همکاری کرد و در فیلم میهمانان شب دستیار مارسل کارنه شد. نخستین فیلم‌هایش به‌نوان کارگردان، (از جمله مردمِ پو، ۱۹۴۳؛ ۱۹۴۷؛ رفتگران، ۱۹۴۸ و خانٔ غول‌ها، ۱۹۵۰) مستندهائی کوتاه و نئورئالیستی و فاقد سرزندگی بودند، اما با نخستین فیلم بلند خود از نئورئالیسم فاصله گرفت و به مردم طبقهٔ متوسط پرداخت، مردمی که با آنها آشنائی بیشتری داشت.
در فیلم خاطرات یک عشق (۱۹۵۰) به عواقب رابطهٔ میان یک زن ثروتمند و یک فروشندهٔ اتومبیل پرداخت؛ در فیلم شکست‌خوردگان (۱۹۵۲) باساختاری چند قسمتی خشونتِ میان جوانانِ پس از جنگ را مورد توجه قرار داد؛ و فیلم خانم بدون کاملیا (نام انگلیسی کامیل بدون کاملیا، ۱۹۵۳) داستانِ درخشش و سپس سقوط یک ستارهٔ جوان سینما است. این هر سه فیلم تأملاتی هستند که جابه‌جائیِ اجتماعی و بیگانگی را مورد توجه قرار داده‌اند، یعنی آنچه درونمایهٔ آثار مهم بعدی او را نیز تشکیل دادند.
آنتونیونی در نخستین فیلم مهم خود، (رفیقه‌ها، ۱۹۵۵)، براساس رمانی از چِزاره پاوه‌زه، مطالعه در باب بیماری طبقهٔ متوسط را ادامه داد. او در این فیلمِ بدبینانه دربارهٔ زنان بورژوا و از خود بیگانهٔ تورین بود که سبک تازهٔ سینمائی خود را معرفی کرد. شیوهٔ برداشت طولانی در فیلم رفیقه‌ها، که برای او جایزهٔ شیر نقره‌ای جشنوارهٔ ونیز در ۱۹۵۵ را به ارمغان آورد، آنتونیونی را قادر ساخت تا زمانِ واقعی را به پرده سینما بیاورد و اهمیتِ بی‌چون و چرای محیط مادی در زندگیِ درونی کاراکتر را مورد تأکید قرار دهد. در فیلم فریاد ۱۹۵۷) موقتاً از محیط بورژوائی فاصله گرفت و سفر بی‌بازگشتِ یک کارگر کارخانه به همراه دخترش را به تصویر کشید، که در مسیر مخروبه‌ای در مکانی پرت در درهٔ پو اتفاق می‌افتد. سرانجام با فیلم ماجرا (۱۹۵۹) بود که نخستین شاهکار خود در میزانسن سینمائی را عرضه کرد.


ماجرا نخستین فیلم از سه‌گانهٔ آنتونیونی در باب جابه‌جائی و بیگانگی در دنیای مدرن و نخستین فیلم آنتونیونی در پردهٔ عریض، ماجرای گروهی قایق‌سوار از ایتالیائی‌های ثروتمند است که در یک جزیرهٔ دورافتادهٔ آتشفشانی در مدیترانه توقف می‌کنند. در اینجا زن جوانی، آنا، با معشوق خود، ساندرو، و رهبرِ گروه، اختلاف به‌هم می‌زنند و آنا به شکل اسرارآمیزی ناپدید می‌شود. کلودیا (مونیکا ویتی، که در سه فیلم بعدی او نیز نقش اصلی را ایفاء کرد) دوست نزدیک آنا و ساندرو، که هر دو تاکنون از چهره‌های فرعی داستان محسوب می‌شدند، به جستجوی آنا در جزیره می‌پردازند و اثری از او نمی‌یابند. به پیشنهاد کلودیا آنها به شهر (سیسیل) بازمی‌گردند تا به جستجوی خود در آنجا ادامه دهند. اما در این میان به کلی زنِ مفقود شده را فراموش می‌کنند و به یکدیگر دل می‌بندند. فقدان نتیجه‌گیری نهائی و بی‌هدفیِ ظاهری در روایتِ فیلم ماجرا موجب شد که در جشنوارهٔ کن در ۱۹۶۰ فیلم را استهزاء کنند، اما در همین جشنواره جایزهٔ هیئت داوران به این فیلم اعطاء شد، و دیری نگذشت که تأثیر انقلابی این فیلم در جهان مورد تأیید قرار گرفت.
آنتونیونی در ماجرا از یک طرف نما - فصل را برای انطباق سینما با زندگی واقعی به‌کار گرفته بود: هر صحنهٔ فیلم، تدوین شده یا نشده، در همان مدت زمانی اتفاق می‌افتد که در زمان واقعی تجربه می‌کنیم؛ از طرف دیگر با استفاده از وضوح عمیقِ پردهٔ عریض اصرار دارد کاراکترهایش را به محیطِ تحمیل‌کننده‌شان پیوند بزند. هر دو تکنیک به هر حال برآنند تا تجربهٔ روانی کاراکتر را به تماشاگر منتقل کنند چرا که هر دو طرف همان زمان و فضا را با مشخصاتی یکسان تجربه کرده‌اند، زمان و فضائی که مونتاژ دخالتی در آنها نداشته است. لذا در این فیلم ما به‌عنوان تماشاگر همان جستجوی طولانی و ملال‌آوری را تجربه می‌کنیم که آنا، ابتدا در جزیره و بعد در سیسیل به‌عمل می‌آورد، دست همان کاری که ساندرو و کلودیا می‌کنند - ابتدا با علاقه و اشتیاق، سپس با ناامیدی، سرانجام با بی‌میلی و ملال - و همین امر موجب می‌شود که موضوع اصلی را به‌کلی فراموش کنیم و به رابطهٔ میان جستجوکنندگان بپردازیم، همان کاری که جستجوکنندگان آنان می‌کنند. آنتونیونی هرگز اجازه نمی‌دهد از لحظه‌ای به لحظه‌ای دیگر چیزی بیش از معمای غیبت آنا (یا رابطهٔ آن دو) بدانیم، یعنی همان‌قدر بدانیم که ساندرو و کلودیا می‌دانند و هنگامی‌که فیلم با این معمای حل‌ناشده به پایان می‌رسد. درمی‌یابیم که این ”ماجرای روانشناختیِ کاراکترها بدل به حادثه‌ای برای خود ما شده است.


آنتونیونی سه‌گانه‌ به قول خودش ”بیماری بزرگ عاطفی دوران ما“ را با فیلم شب (۱۹۶۰) ادامه داد. شب فیلمی است دربارهٔ احساس غربت روزافزون یک رمان‌نویس مشهور و همسرش، و از خودبیگانگی آنها در خلاء موجود در شهرِ مدرنِ صنعتی میلان. فیلم بعدی، کسوف (۱۹۶۷)، که نقطهٔ پایان درخشانی است بر این سه‌گانه، به آنتونیونی امکان داد تا دیدگاه خود را نسبت به نابسامانی و ناسازگاری در هستیِ مدرن منعکس کند. دو عاشق در شهر رم رابطهٔ خود را خاتمه می‌دهند زیرا ”چیزی برای گفتن به یکدیگر ندارند“، و زن با جوان خوش‌سیمائی که در مرکز سهام برای مادرش کار می‌کند رابطه برقرار می‌کند. این رابطه نیز به احساس غربت می‌انجامد و فیلم با یک فصل هفت دقیقه‌ایِ مونتاژی، شامل پنجاه و هشت نما، که در آن مکان‌هائی از شهر از غروب تا نیمه‌شب نشان داده می‌شود، به پایان می‌رسد. این مکان‌ها نقاطی است که در آنها دو عاشق به‌طور معمول در جریان فیلم دیدار می‌کردند، در حالی‌که اکنون در این نماها هیچ‌یک از آن دو را نمی‌بینیم. فقدان توضیح بر این غیبت (و اینکه ما نیز در سکوت آن را می‌پذیریم) تذکر رعب‌آوری است از شکنندگی و عدم تداوم رابطهٔ شخصی، و جمع‌بندی کاملی است از سه‌گانه‌ای که درونمایه‌ٔ آنها مظلومیت عشق در عصر مدرن است.
در صحرای سرخ (۱۹۶۴)، نخستین فیلم رنگی آنتونیونی و برندهٔ شیر طلائی از جشنوارهٔ ونیز، همسر یک مرد ثروتمند در حالی‌که دچار بیماری عصبی است در یک محیط پرت‌افتادهٔ صنعتی در راوِنا در جستجوی معنا است. آنتونیونی با استفادهٔ امپرسیونیستی / اکسپرسیونیستی از رنگ این عدم تناسب حضورِ زن و این دست‌اندازی رقت‌بارصنعت بر طبیعت را برای نخستین بار در تاریخ سینما به اوج بصری خود می‌رساند. تودهٔ مسموم و زردرنگ دود کارخانه‌ها و عبور کشتی‌ها به‌طور مداوم در پس‌زمینه‌ٔ مِه خاکستری‌رنگِ اسکله و رنگ‌های شیمیائی کارخانه‌ها تنوره می‌کشند و فضای کابوس‌مانند نخاله‌ها و زواید کارخانه مناظر زیبای طبیعی را در خود می‌پیچند.


آنتونیونی در آگراندیسمان (۱۹۶۶) نیز رنگ را به‌صورتی نمادین به خدمت گرفت. آگراندیسمان فیلمی است انتزاعی و رازآمیز دربارهٔ یک عکاسِ مد در شهرِ لذت‌پرستِ لندن که در جریان عکسبرداری از زنی ناشناس در پارک گویا تصادفاً و بدون آگاهی صحنه‌های یک جنایت را در پس‌زمینهٔ عکس‌هایش ضبط کرده است. هنگامی‌که در تاریکخانه عکس‌های مزبور را بزرگ و بزرگ‌تر می‌کند می‌بیند که واقعیت عینی در فرآیند سر از یک انتزاعِ مطلق درمی‌آورد و فیلم به این پیام می‌رسد که تجربهٔ مدرن، حتی (یا شاید به‌ویژه) وقتی روی فیلم ضبط می‌شود، جائی برای تفسیر باقی نمی‌گذارد، لذا بی‌‌معنا است. آگراندیسمان اولین فیلم آنتونیونی بود که مورد استقبال گسترده‌ٔ تماشاگران قرار گرفت و موفقیت تجاری آن او را تشویق کرد تا زابریسکی پوینت (۱۹۶۹) را در آمریکا برای MGM بسازد. این فیلم زیبای رنگی، که بخشی از آن در مکان واقعی در دِث وَلی (درهٔ مرگ) فیلمبرداری شده بر آن است که جامعهٔ آمریکائی با خیالپروری‌های جوانان انقلابی‌اش به انحطاط کامل رسیده است. این فیلم به خاطر عدم شناخت آنتونیونی از مذاق و فرهنگ آمریکائی از نظر تجاری شکست خورد.


پس از شکست تجاری زابریسکی پوینت آنتونیونی به مدت چهار هفته به چین رفت تا یک مستند ۲۲۰ دقیقه‌ای برای تلویزیون ایتالیا بسازد. این فیلم شاعرانهٔ رنگی به‌نام چونگ کوُچینا (چین در راه، ۱۹۷۲) جزء بهترین مستندهای او است، اما از طرف مقامات چینی به‌ واسطهٔ نادیده گرفتن انقلاب (که مسلماً حقیقت ندارد) مورد حمله قرار گرفت. او تا دو سال پس از بازگشت از چین روی طرحی داستانی به‌نام تکنیکی دلپذیر کار کرد. این فیلم با سیستم تازهٔ تله‌دوربین رنگی در جنگل‌های آمازُن فیلمبرداری شد و به او امکان داد تا تجربهٔ بیشتری در استفادهٔ اکسپرسیونیستی از رنگ به‌عمل آورد. سرانجام کارلوپُنتیِ تهیه‌کننده رضایت داد یک تریلر تعلیق‌دار، از داستانی به قلم مارک پیلو را دربارهٔ مردی که هویت خود را عوض می‌کند برای او تهیه کند. فیلم نهائی به هیچ‌وچه تریلر نبود بلکه تأملی اگزیستانسیالیستی و ناامیدانه در باب بیهودگی فردیت انسانی از کار درآمد و حرفه: خبرنگار (نام انگلیسی مسافر، ۱۹۷۵) نام گرفت. این فیلم که در مکان‌های متعدد و در نقاط مختلف جهان فیلمبرداری شده است، داستان یک خبرنگار میانسال تلویزیون است که در هتلی در مراکش جسدی می‌یابد و تصمیم می‌گیرد هویتِ مقتول را به خود منتسب کند. هدف نومیدانهٔ این مرد در آزاد کردن خویشتن از هرگونه هویتی سر از یک فاجعه درمی‌آورد. زیرا کسی که مرده یک مبارز سیاسی بوده است که در جنگ چریکی جهان سوم نقش خطرناکی داشته است. حرفه: خبرنگار را یک شاهکار قلمداد کرده‌اند، پس از آن آنتونیونی برای تلویزیون ایتالیا یک اقتباس سینمائی از نمایشنامهٔ عقابی با دو سر اثر ژان کوکتو به‌عمل آورد و آن را معمای اُبِروالد نامید، که همچنان مونیکا ویتی در آن نقش اصلی را بر عهده دارد. آخرین فیلم داستانی او، هویت یک زن (۱۹۸۲)، حاصل جمع یک عمر کار کردن با درونمایه‌های شخصی خود او است که شکل روائی کم و بیش مستقیمی دارد و در سال پخش خود جایزهٔ ویژهٔ سی‌وپنجمین سالگرد جشنوارهٔ کَن را نصیب او کرد.


آنتونیونی به‌علت عارضهٔ خونریزی مغزی در ۱۹۸۵ دیگر نتوانست فیلمی بسازد. او با مداومت کم‌نظیری در راه دشوار کمال و استقلالِ طبع گام برداشته تا به پایگاه شاعری برسد که بیگانگیِ انسان مدرن از محیطش و تراژدی عدم امکانِ ارتباط با دیگران و با خویشتن را می‌سراید. او دربارهٔ دستاوردهایش تا هنگام نمایش فیلم ماجرا در جشنوارهٔ کَن چنین گفته است:
من با محدود کردن همهٔ آن نقاط عطف منطقِ روائی، یعنی همهٔ آن وصله‌های ارتباطی که فصل‌ها را به‌هم پیوند می‌زنند و نقش سکوی پرتاب برای فصل بعدی را بر عهده می‌گیرند، خود را از بسیاری از تحمیل‌های تکنیکی رها ساخته‌ام... سینمای امروز باید به حقیقت متکی باشد و نه منطق... ضرباهنگ زندگی حقیقی از یک ضرب معین و از پیش تعیین‌شده ساخته نشده، بلکه ضرباهنگی است که گاه تندو گاه کند می‌تپد... و زمانی چنان می‌نماید که گوئی تقریباً ساکن است... فکر می‌کنم از طریق همین مکث‌ها، این کوشش برای وفادار ماندن به یک واقعیت قطعی - عرفانی، درونی و حتی اخلاقی - است که سینما سر بر خواهد زد، سینمائی که امروز به شکلی روزافزون مدرن شناخته می‌شود، یعنی سینمائی که اعتنای چندانی به تظاهرات بیرونی ندارد بلکه ملتزم به نیروهائی است که ما را در طریقی مشخص و نه طریقی دیگر به‌عمل وامی‌دارند.

 

از سایت آفتاب


آنتونیونی در طول فعالیت‌های سینمایی‌اش جوایز معتبری را کسب کرد:
ـ جایزه‌ی جشنواره‌ی لوکارنو در سال ۱۹۵۷به خاطر فیلم «فریاد»
ـ جایزه‌ی خرس طلایی برلین در سال ۱۹۶۱ برای فیلم «شب»
ـ جایزه‌ی شیر طلایی ونیز در سال ۱۹۶۴ به خاطر فیلم «صحرای سرخ»
ـ نخل طلای کن در سال ۱۹۶۷ برای فیلم «آگراندیسمان»
ـ شیر طلایی ونیز به خاطر یک عمر فعالیت هنری در سال ۱۹۸۳
ـ و سر آخر: اسکار یک عمر فعالیت هنری در سال ۱۹۹۵.

آنتونیونی پیش از آن که به سینما روی بیاورد در رشته‌ی اقتصاد در دانشگاه بولونیای ایتالیا تحصیل کرد؛ اما شور سینما باعث شد تا به رم بیاید و ابتدا به عنوان منتقد سینما در مجلات سینمایی شروع به نوشتن کند.
حضور او در رم باعث شد بتواند در یکی از معتبرترین مدارس سینمایی زمان خود، یعنی مرکز سینمای تجربی، شرکت کند.
آنتونیونی کمی بعد، به عنوان دستیار، با روبرتو روسلینی در نوشتن فیلنامه‌ی «خلبان باز می‌گردد» همکاری کرد و توانایی‌های خود را در این زمینه به خوبی نشان داد. پس از آن، آنتونیونی دست به کار فیلم‌سازی شد و اولین تجربه‌اش را این زمینه با ساختن فیلمی مستند به نام «اهالی جلگه‌ی پو» آغاز کرد.
پس از پایان جنگ جهانی دوم، او همچنان به عنوان فیلمنامه‌نویس با کارگردانانی چون فدریکو فللینی همکاری می‌کرد.
آنتونیونی نخستین فیلم داستانی‌اش را به نام «قصه‌ی عشق» در سال ۱۹۵۰ کارگردانی کرد. فیلم «رفیقه‌ها»، که در سال ۱۹۵۵ ساخته شد، معرّف سبک ویژه و خاص این کارگردان بود. او این فیلم را بر اساس داستانی از چزاره پاوزه، داستان‌نویس و شاعر مدرن ایتالیایی، ساخت و توانست شیر نقره‌ای فستیوال ونیز را به خاطر آن کسب کند.
آنتونیونی با ساخت سه گانه‌ی معروف خود توانست جایگاهش را، به عنوان یک سینماگر پیشرو، نخست در سینمای ایتالیا و سپس در اروپا تثبیت کند. نخستین فیلم این سه گانه، به نام «ماجرا»، در سال ۱۹۵۹ ساخته شد.


«ماجرا» قصه‌ی گروهی ثروتمند است که با قایق به جزیره‌ای می‌روند. در جزیره، یکی از زنان گم می‌شود. دو تن از دوستانش به جست‌وجوی او می‌پردازند اما در میانه‌ی کار به شهر بازگشته به یکدیگر دل می‌بندند و او را به کل فراموش می‌کنند.
آنتونیونی در فیلم «ماجرا» می‌کوشد طول هر صحنه‌ی فیلم با مدت زمان آن در دنیای واقعی یکسان باشد؛ و از طرف دیگر می‌کوشد تا تجربه‌ی روانی و ذهنی شخصیت‌های فیلم را به تماشاگر منتقل کند. بنابر این، تماشگر در طول فیلم همان جست‌وجوی طولانی و بی‌حاصل شخصیت‌های فیلم در جزیره را تجربه می‌کند.
منتقدان جشنواره‌ی کن در سال نمایش این فیلم آن را کشدار و کسل‌کننده توصیف کردند و بر بی‌نتیجه بودن پایان‌بندی فیلم خرده گرفتند. اما همین فیلم و دو فیلم بعدی او، یعنی «شب» و «کسوف» چهره‌ی او را به عنوان یک سینماگر برجسته تثبیت کرد.
فیلم «آگراندیسمان»، که آنتونیوینی آن را با اقتباس از داستانی نوشته‌ی خولیو کورتازار، نویسنده‌ی آرژانتینی، ساخته است، نه تنها در کارنامه‌ی او جایگاهی برجسته دارد بلکه به عنوان یکی از آثار بسیار مهم تاریخ سینما نیز همواره مورد اشاره‌ی منتقدان بوده است.


آنتونیونی در این فیلم، به جای پرداختن به ایتالیا، انگلستان را محل وقوع داستانش انتخاب می‌کند.
عکاسی به هنگام بزرگ کردن یکی از عکس‌هایش در تاریکخانه، متوجه حضور جسدی در تصویر می‌شود و به دنبال پیدا کردن جسد، و زنی که به هنگام عکاسی در پارک دیده است، جست‌وجویی را آغاز می‌کند.
برخی منتقدان فیلم آگراندیسمان را بیانیه‌ای در مورد موقعیت هنرمند در دنیای مدرن دانسته‌اند که با عدم قطعیت‌ها و بی‌ثباتی‌ها رو به روست.
آنتونیونی پس از یک دوره سکوت طولانی، در دهه‌ی نود با فیلم «از میان ابرها» دوباره به سینما بازگشت. او در آخرین کارش، در کنار دو کارگردان دیگر، سودربرگ و ونگ کاروای، یکی از قسمت‌های فیلم سه اپیزودی «اِروس» را کارگردانی کرد.
میکل آنجلو آنتونیونی دوشنبه شب، سی‌ام ژوییه، حوالی ساعت هشت، در خانه و در حالی که روی صندلی‌اش نشسته بود، در کنار همسرش انریکا فیکو به آرامی درگذشت. امروز در کمپیدولیو، ساختمان تاریخی شهرداری رم، یادبودی برای او برگزار می‌شود.

از سایت رادیو زمانه

 

 


فیلم شناسی:

مردم پو (۱۹۴۳)
مردان غبار (۱۹۴۸)
اولتر لوبلیو (۱۹۴۸)
خرافات (۱۹۴۹)
دروغ‌های عشق (۱۹۴۹)
بومارزو (۱۹۴۹)
خانه اشباح (۱۹۵۰)
بند فالوریا (۱۹۵۰)
داستان عشق (Cronaca di un Amore - (۱۹۵۰
زنی بدون کاملیا (۱۹۵۳)
شکست خورده (۱۹۵۳)
عشق در شهر (۱۹۵۳)
دوست دختر (۱۹۵۵)
گریه (۱۹۵۷)
نشانه رم (۱۹۵۹)
ماجرا (L'Avventura - (۱۹۶۰
شب (۱۹۶۱)
کسوف (۱۹۶۲)
صحرای سرخ (۱۹۶۴) - Deserto rosso
سه چهره (۱۹۶۵)
آگراندیسمان (۱۹۶۶)
نقطه زابریسکی (۱۹۷۰)
چونگ کو (۱۹۷۲)
حرفه: خبرنگار (۱۹۷۵)
راز اوبروالد (۱۹۸۱)
شناسایی یک زن (۱۹۸۲)
آنسوی ابرها (Beyond the Clouds - (۱۹۹۵
اروس (۲۰۰۴)
 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده در 26 May 2009ساعت 20:6 توسط امید| |
یکشنبه 3 خرداد ماه سال 1388

 

 

فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» ساخته‌ «بهمن قبادی» جایزه‌ ویژه‌ هیات داوران بخش «نوعی نگاه» جشنواره‌ کن را دریافت کرد.

شصت‌ودومین جشنواره‌ فیلم کن که با اعطای نخل طلا به بهترین اثر بخش رقابتی امشب به‌کار خود پایان خواهد داد، شب گذشته در بخش «نوعی نگاه»، فیلمی از ایران را مورد تقدیر قرار داد.

فیلم «کسی از گربه‌های ایرانی خبر نداره» به کارگردانی «بهمن قبادی» که به‌عنوان فیلم افتتاحیه این بخش به نمایش درآمد، جایزه‌ ویژه هیات‌داوران بخش نوعی نگاه به ریاست «پائولو سورنتینو» را دریافت کرد.

در این فیلم‌«نگار شقاقی»، «حامد بهداد»، «اشکان کوشان‌فر» و «بابک میرزاخانی» به ایفای نقش می‌پردازند.

در خلاصه داستان آمده است: «دختر و پسر جوانی بعد از آزادی از زندان، برای جمع کردن یک گروه جدید موزیک، به قلب تهران می‎زنند و سفری زیرزمینی را شروع می‎کنند تا تک تک افراد بندشان را از میان گروه‎های مخفی زیرزمینی پیدا کنند و…»

به گزارش فرانس‌پرس، جایزه‌ اول این بخش به فیلم «دندان سگ» از یونان ساخته‌ «یورگوس لانتیموس» تعلق گرفت.

این فیلم که دومین ساخته‌ این کارگردان یونانی‌ است، داستان زوج جوانی است که سه کودک خود را از ورود به دنیای خارج از روستا محروم می‌کنند.

هم‌چنین جایزه‌ هیات‌داوران به فیلم «صفت پلیس» از رمانی ساخته‌ «کورنلیو پورومبوی» تعلق گرفت. امسال 20 فیلم در بخش «نوعی نگاه» جشنواره‌ کن حضور داشتند.

منبع: ایسنا   

نوشته شده در 26 May 2009ساعت 20:4 توسط امید| |